خرید بک لینک
یاناصرناپرده اول: اول محرم بود، خیابان شریعتی اذان مغرب شده بود یه مسجد قدیمی دیدم وایسادم جلوی مسجد شربت گذاشته بودن و یه مداحی رفتم نماز و برگشتم یه خانم مانتویی معمولی دیدم جلوتر از ایستگاه صلواتی وایساده بود و یه لیوان شربت دستش بود، سرش رو گذاشته بود به دیوار رو با صدای مداحی، های، های گریه میکرد تو حال خودش ... پرده دوم: دیر رفتم هیئت کمی، بعد برنامه مسجد خودمون تقریبا، جلوی کفشداری نشستم، داشتن سینه میزدن، یه نفر پشتم بود همینطور که سینه میزدن این های، های گریه میکرد ... آهای اینایی که راحت گریه میکنید قدر گریه رو بدونید، این رقیقی قلب رو نشون میده تقریبا حالشون رو خریدار بودم ... پینوشت: برای امام حسین ع زیاد گریه کنید، حتی اگه مشکلی دارید و دلتون گرفته برای امام حسین ع گریه کنید تا سبک بشید برای ما سنگ دلها هم دعا کنید این روزا ...

برچسب: نویسنده: بنیامین احمدی تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1402 ساعت: 20:18

یاناصرناتوفیق شد با چندتا از بچههای شهدای مدافع حرم رفتیم یه اردوی دو روزه ... عصر بود، منتظر ماشین بودیم برگردیم پایین و حرکت کنیم به سمت تهران، رو به منظره زیبای جنگل نشسته بودیم سه نفری با رفقا نهال (فرزند شهید مدافع حرم مهدی قاضیخانی همون که وقتی سه سالش بود رفت پیش آقا گفت از این عمامهها میخوام ولی صورتیش و آقا براش کلاه صورتی خرید فرستاد) اومد نشست روبرومون که با ما صحبت کنه الان ماشاالله خانمی شده برای خودش و نزدیک ۱۲ سالشه ... راجع به امام زمان عج سئوال میکرد و این که وقتی ظهور کنه چطوری میشه و چطوری نمیشه ... رفقا داشتن جوابش رو میدادن و من نگاه میکردم و فکر میکردم ... یهویی پرسید امام زمان عج ظهور کنه شهدا هم میان ؟ جواب داد بله شهدا برمیگردن یهویی گفت اینقدر دوست دارم اون روز باشم و یه کمی بابام رو ببینم و بغلش کنم، آخه من چیزی ازش یادم نیست ... خیلی دلم ریش شد، خیلی بهم ریختم ... میدونی ماها قدر یه چیزایی رو نمیدونیم واقعا . یه بچهای هم وقتی باباش رو خواست براش تو طَبَق ... آه  

برچسب: نویسنده: بنیامین احمدی تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1402 ساعت: 17:33

صفحه بندی